تشکر از خدا

 

 

 

دعا کردن ، شکر گذاری ، راز و نیاز و نیایش ، از کارهایی است که هر روز باید آن را انجام دهیم. گاهی خوب که فکر می کنیم می بینیم در واقع مناجات با خدا نوعی تشکر از اوست. تشکر به خاطر دادن نعمت های بی کرانش به ما. تشکر به خاطر تندرستی و خانواده ای که به ما داده. حتی گاهی با خدای خود می گویم خدایا از اینکه این فرصت رو به من دادی تا در این دنیا حضور داشته باشم ازت متشکرم.

 


 فرشته بیکار

 روزی مردی خواب دید به عالم فرشتگان رفته است. در هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که مشغول باز کردن چیزهایی هستند که با پیک از زمین می آیند. او جلو رفت و پرسید: شما دارید چه کار می کنید؟ یکی از فرشته ها گفت: این جا بخش دریافت است. این جا ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را دریافت می کنیم. مرد کمی جلوتر رفت و دوباره دسته بزرگی از فرشتگان را دید که چیز هایی را بسته بندی و به پیک ها  تحویل می دهند. او پرسید:شما دارید چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان گفت: این جا بخش ارسال است. ما چیزهایی که مردم تقاضا کرده اند برای آن  ها می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و فرشته تنهایی را دید که بیکار  نشسته. او پرسید: چرا شما بیکارید؟ فرشته گفت: کار من این است که تشکرهای مردم را پس بگیرم. وقتی چیزهایی که مردم نیاز داشتند به آن ها رسیده، باید خدا را شکر کنند. ولی افراد معدودی این کار را می کنند. مرد پرسید: مردم چگونه باید خدا را شکر کنند؟ فرشته جواب داد: خیلی ساده، فقط کافیست بگویند خدایا شکر!

  

*                *                *

 فرشته مشعل به دست با سطل آب

 

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای نیمه روشن و تاریک راه می رفت .

 مرد جلو رفت و از فرشته پرسید : « این مشعل و سطل آب را کجا می بری ؟ »

 فرشته جواب داد : « می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب ، آتش های جهنم را خاموش کنم . آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد؟! »

 

  

*                *                *

  

 

من خدایی دارم،

 

که در این نزدیکی است

 

نه در آن بالاها

 

مهربان، خوب، قشنگ

 

چهره اش نورانیست

 

گاهگاهی سخنی می گوید،

 

با دل کوچک من

 

ساده تر از سخن ساده من

 

او مرا می فهمد

 

او مرا می خواند،

 

او مرا می خواهد

 

او همه درد مرا می داند

 

یاد او ذکر من است،

 

در غم و در شادی . . .

 

  

*                *                *

 

 

امروز باران آمد، برگ‏ها خیس شدند. زمین خیس شد و باغچه‏ی جلوی خانه‏ی ما هم پر از آب شد.

 

مادرم گفت: «خدا را شکر.» پرسیدم: «باران خوب است؟» مادرم گفت: «باران خیلی خوب است.

 

وقتی باران می‏بارد، درخت‏ها و گل‏ها تشنه نمی‏مانند. زمین زیبا می‏شود و پرندها از شادی آواز می‏خوانند.»

 

دو تا کلاغ روی شاخه‏ی درخت نشسته بودند و قارقار می‏کردند. مادرم گفت: «نگاه کن! حتی کلاغ

 

 مادرم گفت: «باران هدیه‏ ی خداوند است. شکر کردن خدا، یعنی تشکر از او.

 

تشکر برای باران، برای درخت، برای آسمان و برای همه‏‏ ی چیزهایی که آفریده است.» آن روز من هم مثل مادرم خدا را شکر کردم.

 

خدا خوشحال بود و وقتی خدا خوشحال است انگار همه چیز قشنگ‏تر است.

 

 

 

برای تمای دوستان آرزوی سلامتی و موفقیت از درگاه ایزد منان دارم