با سلام خدمت تمامی عزیزان

 

در کتاب فارسی پنجم ابتدایی سه داستان آمده است که در این قسمت قرار می دهم

 داستان اول . درس چهارم بازرگان و پسران / قسمت گوش کن و بگو /  داستان کرم شب تاب

 داستان دوم . درس نهم نام آوران دیروز ، امروز ، فردا / قسمت گوش کن و بگو  / داستان پرواز روباه

داستان سوم . درس چهاردهم شجاعت / قسمت گوش کن و بگو /   داستان صدای سکّه


 داستان کرم شب تاب

 گروهی میمون در کوهی زندگی می کردند. یک شب، باد سردی شروع به وزیدن کرد. میمون های بیچاره، به اطراف می دویدند و به دنبال جایی گرم می گشتند. در این هنگام چشمشان به کرم شبتابی افتاد که در کنار درختی پناه گرفته بود. میمون ها خیال کردند که آن کرم، آتش است. هیزم بر روی آن گذاشته بودند و فوت می کردند تا آتش درست کنند.

 مرغی بر روی یکی از شاخه های درخت نشسته بود و کار بیهوده ی میمون ها را تماشا می کرد. به آنها گفت: « این آتش نیست که هیزم روی ان گذاشته اید »! ولی میمون هااصلاً توجهی به حرف های اونمی کردند.

درهمین هنگام، مرد مسافری از کنارآن درخت می گذشت. به مرغ گفت : « بیهوده خودت را خسته نکن. حرف های تو در گوش این گروه فرو نمی رود. نصیحت کردن این  میمون ها مثل پنهان کردن شکر در زیر آب و امتحان کردن شمشیر بر روی سنگ است »

 مرغ به حرف های مرد مسافرتوجهی نکرد. ازدرخت پایین آمد و نزدیک میمون ها رفت وگفت : « این ]مکث]  آتش ]مکث نیست ! »

 میمون ها که ازدست مرغ کلافه شده بودند، او راگرفتند و پرهایش را کندند.

 * داستان ازکتاب « کلیله و دمنه » ، بازنویسی مریم شریف رضویان،با اندکی تغییر

  

پرسشهای متن کرم شبتاب

 1 ) چرا میمون ها روی کرم شبتاب، هیزم گذاشتند؟

 2 ) مرد مسافر به مرغی که روی درخت بود، چه گفت؟

 3 ) میمون ها در پاسخ مرغ چه کردند؟

 4 ) چرا نصیحت کردن فرد نادان مانند پنهان کردن شکر در زیر آب است؟

 5 )  امتحان کردن شمشیر بر سنگ شبیه کدامیک از کارهای زیر است؟

 الف) آش را با جاش بردن

 ب) دندان طمع را کندن

 ج) آب در هاون کوبیدن

 2 ) مضمون این داستان شبیه کدامیک از ضرب المثل های زیر است؟

 الف) موش توی سوراخ نمیرفت، جارو به دمش میبست

 ب ) شب دراز است و قلندر بیکار

 ج ) پند گفتن با جهول خوابناک / تخم افکندن بود در شوره خاک

 د ) شیر آمدی یا روباه؟

.............................................................

 

داستان پرواز روباه

 

حکایت کرده اند در زمانهای خیلی خیلی قدیم که هنوز اتوبوس اختراع نشده بود، روزی کلاغ و دارکوب و روباهی سوار هواپیما شدند تا از سمرقند به بخارا سفر کنند.

 این سه دوست، خیلی اهل شوخی بودند. آنها با همه چیز و همه کس شوخی میکردند و میخندیدند. در این سفر، هنگامی که هواپیما اوج گرفت، به یکدیگر گفتند : « بیایید سر به سر مهماندار بگذاریم »

 پس اوّل کلاغ، دکمه ای را که بالای سرش بود، فشار داد و چراغش روشن شد، این دکمه مخصوص احضار مهماندار بود.  مهماندار آمد و به رسم مهمان نوازی گفت : « بفرمایید جناب آقای کلاغ، کاری داشتید ؟ »

 کلاغ خندهای با قار قار کرد و گفت: « نخیر جانم! قاری نداشتم. [بعد از خندهای بلند ]یعنی کاری نداشتم. میخواستم ببینم این دکمه سالم است یا نه. حالا فهمیدم که سالم است». آن گاه هر سه نفرشان با هم خندیدند.

 هواپیما میغُرید و سینه ی ابرها را می شکافت و به پیش می تاخت. اندکی بعد، دارکوب، دکمه ی احضار را جیز کرد. مهماندار با شتاب آمد و دست بر سینه گفت : « امری بود جناب دارکوب ؟»

 دارکوب قیافهای شاهانه به خود گرفت و گفت: « نخیر جانم امری نبود. تا اطلاع بعدی لطفاً اندکی سکوت.» سپس آنچنان خنده ای کردند که هواپیما به لرزه درآمد و به شدّت تکان خورد. انگار درون یک دستانداز یا چاله ی هوایی افتاد. این بار هم مهماندار لبخندی آموزشی به ایشان تقدیم کرد و از محضرشان دور شد.

 سومین دفعه نوبت آقا روباهه بود. روباه انگشت دراز خود را بر دکمه ی مخصوص گذاشت و اّن را با تمام توان فشرد. باز همان مهماندار مهربان از راه رسید و با لبخندی که درونش اندکی خشم نهفته بود، گفت : « جناب روباه کاری بود؟ »

 روباه خندهای زیر زیرکی کرد وگفت : « نخیر جانم! سر کاری بود. البته ببخشید که این شوخی کمی تکراری بود. »

 مهماندار که این بار از کوره در رفته بود، گفت : « حالا من آنچنان بلایی بر سرت بیاورم که از هر شوخی جدید و تکراری پشیمان بشوی . »

 روباه خندید و دست بر کمر گذاشت و گفت : « عجب مزاح با مزهای! مثلاً چه کارم میکنی ؟ »

 مهماندار گردن دراز روباه را گرفت و از صندلی جدایش کرد و کشان کشان تا جلوی در هواپیما برد. روباه ناباورانه گفت : « میدانم که تو هم شوخی ات گرفته. پس رهایم کن تا تشریف ببرم پیش دوستانم».

 مهماندار کلید به قفل در هواپیما انداخت و دستگیرهاش را پیچاند وگفت : « حالا خوب نگاه کن تا ببینی جدی میگویم  [با حرص و محکم گرفتن گردن روباه]  [مکث]  یا شوخی میکنم! »

 چشمهای روباه لبریز از اشک شد. انگار شیر سماور را باز کرده باشی. با گریه ای که از او بعید مینمود، گفت: « اصلاً سر در نمیآورم »

 مهماندار [با حرص و خشم] گفت : « از چه چیز سر در نمیآوری ؟ »

 روباه گفت : « کلاغ و دارکوب هم با شما این شوخی را کردند؛ اما چرا شما فقط زورت به من رسیده و می- خواهی مرا وسط زمین و آسمان پیاده کنی ؟ »

 مهماندار لبخندی زهرآگین زد و گفت : « اصل مطلب همین جاست که تو در درک آن گیجی! آنان پرنده هستند و در قانون ما هواپیمایی ها،  [کمی مکث] احترام پرنده ها بسیار واجب است. »

 روباه نگاهی به دوستانش کرد که بی خیال او را تماشا میکردند. سپس نالید : « ولی من شوخی . . . »

 مهماندار گفت : « تو که پرنده نیستی، بیجا میکنی در آسمان شوخی میکنی. از جلو چشمانم دور شو !» و در کمال بیرحمی در هواپیما را گشود و او را از هواپیما اخراج کرد.

 حالا کاری نداریم که روباه روی سقف یک مرغدانی سقوط کرد و پس از سقوط، خود را تکاند و شکمی از عزا در آورد؛ ولی این حکایت قدیمی چند نتیجه دارد که در پند آموزی آن نباید شک کرد :

 نتیجه ی اخلاقی: اگر پرواز بلد نیستی، در هواپیما مثل بچه ی آدم بنشین.

 نتیجه ی جنگلی: شوخی با مهماندار هواپیما در آسمان، مثل بازی با دم شیر است.

 نتیجه ی ضربالمثلی: کبوتر با کبوتر، باز با باز، کند همجنس با همجنس شوخی!.

  

*از مجموعه داستان، در روزگاری که هنوز پنجشنبه و جمعه اختراع نشده بود، نوشته ی فرهاد حسن زاده، مؤسسه ی . انتشارات چرخ و فلک، چاپ ششم، 1391

  

پرسشهای متن پرواز روباه

 1 ) شروع داستان چگونه بود؟  با سفر کلاغ و دارکوب و روباه

 2 ) زمان سفر، مربوط به چه دورهای بود؟ زمانهای خیلی خیلی قدیم

 3 ) چرا مهماندار، روباه را از هواپیما اخراج کرد؟  تو که پرنده نیستی، بیجا میکنی در آسمان شوخی می کنی

 4 ) در این داستان از چه ضربالمثل هایی استفاده شده است؟

 5 ) مسیر سفر از کجا به کجا بود؟ سمرقند به بخارا

 6 ) چرا روباه به گریه افتاد؟

 7 ) چرا مهماندار کلاغ و دارکوب را از هواپیما بیرون نینداخت؟ آنان پرنده هستند و در قانون ما هواپیمایی ها، احترام پرنده ها بسیار واجب است.

 8 ) روباه پس از سقوط از هواپیما کجا افتاد و چه کرد؟ روباه روی سقف یک مرغدانی سقوط کرد و پس از سقوط، خود را تکاند و شکمی از عزا در آورد

 9 ) کدام جمله های داستان به نظر شما خنده دار بود؟

 10) شخصیتهای این داستان را نام ببرید . کلاغ و دارکوب و روباه و مهماندار

 

........................................................................

 

داستان صدای سکّه

 

 یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.

 سالها پیش مردی بود که زندگی اش از راه هیزم شکنی می گذشت. او هر روز به جنگل میرفت و درخت خشکی را پیدا میکرد و آن را می شکست. بعد هیزم ها را بر دوش می گرفت و به بازار می برد و میفروخت.

 یکی از روزها که هیزمشکن به جنگل رفت، مردی را دید که سایه به سایه ی او می آمد. هیزمشکن خیال کرد که آن مرد رهگذر است؛ ولی مرد به راه خود نرفت. هر جا که هیزمشکن نشست، او هم نشست. هر جا که او ایستاد، مرد هم ایستاد. هیزمشکن حرفی نزد و تَبَر به دست، شروع به شکستن هیزم کرد. عجیب بود که هروقت هیزمشکن ضربهای به درخت خشک میزد، مرد میگفت : « ها !!! » یعنی از خودش صدای هیزم شکستن در می آورد. هیزمشکن با خود گفت : « مثل اینکه این مرد دیوانه است. من هیزم می شکنم و خسته میشوم، او میگوید: آه ... »

 هیزم شکن کارش را به آخر رساند. بسته ی هیزم ها را بر دوش گذاشت و راهی شد. به بازار که رسیدند، هیزمشکن هیزم ها را به چند سکّه فروخت و به سوی خانه اش به راه افتاد. در این هنگام، مرد بیکار ناگهان مقابل او ایستاد و گفت : « پس مزد من چه میشود؟»

 هیزم شکن گفت : «کدام مزد؟ مگر تو امروز چه کار کرده ای که از من مزد میخواهی ؟ »

 مرد بیکار گفت : « چه طور ندیدی؟ هر بار که تو به درخت خشک تبر میزدی، من از تهِ دل میگفتم: آه ...»

 هیزمشکن لبخندی زد و گفت : « با آه گفتن که کسی خسته نمیشود. »

 مرد بیکار گفت : « اگر مزد مرا ندهی، از تو نزد قاضی شکایت میکنم. »

 هیزم شکن گفت : «برویم پیش قاضی تا بگویم که چه قدر کار کرده ای . »

 هر دو نزد قاضی رفتند. قاضی آنچه را که گذشته بود، شنید. بعد رو به هیزمشکن کرد و گفت : « هرچه از فروش هیزم ها گرفتهای، به من بده . »

 هیزمشکن چند سکّه ای را که گرفته بود، به قاضی داد.

 قاضی سکّه ها را گرفت، روی زمین ریخت و به مرد بیکار گفت : « بگو بدانم چه صدایی شنیدی ؟ »

 مرد بیکار گفت : « صدای چند سکّه . »

 صدای این سکّه ها مال توست! آنها را بردار! »

 مرد بیکار گفت : « یعنی چه؟ مگر صدا را هم می توان به عنوان مزد برداشت، جناب قاضی ؟ »

 قاضی گفت : « کسی که برای هیزم شکستن فقط میگوید آه، مزدش می شود صدای سکّه... برو با صدای سکّه ها هرچه میخواهی بخر و شاد باش ! »

 در حالی که مرد بیکار و تنبل از تعجّب به گوشهای خیره مانده بود، هیزمشکن با خوشحالی سکّه هایش را برداشت و رفت.

  

*از کتاب ، روزی بود و روزی نبود، نوشته ی محمّد میرکیانی، انتشارات محراب قلم، جلد 1

 

 پرسشهای متن صدای سکّه

 1 ) داستان با چه جمله هایی آغاز شده بود؟

 2 ) این داستان در چه مکان هایی اتفاق افتاده است؟

 3 ) قهرمان اصلی داستان، زندگی اش را از چه راهی می گذراند؟

 4 ) هنگام شکستن هیزم ها توسط هیزم شکن، مردی که به دنبال او بود، چه می گفت؟

 5 ) هیزم شکن چه تصوّری درباره ی مرد بیکار کرد؟

 6 ) چرا مرد بیکار از هیزم شکن تقاضای مزد کرد؟

 7 ) چرا مرد بیکار هیزم شکن را نزد قاضی برد؟

 8 ) قاضی پس از شنیدن سخنان آن مرد از هیزم شکن خواست تا چه چیزی را به او بدهد؟

 9 ) پس از آن که قاضی سکّه ها را بر زمین ریخت، مرد بیکار چه گفت؟

 10 ) قاضی در پاسخ به سؤال مرد بیکار که چرا به جای سکه باید صدای سکّه نصیب او شود، چه گفت؟

 11 ) داستان چگونه به پایان رسید؟

 12 ) محتوای این داستان، با کدام ضرب المثل، تناسب ندارد؟

 الف )  برو کار میکن مگو چیست کار.

 ب )  مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد.

 ج )  از کوزه همان برون تَراود که در اوست.

 د )  نابرده رنج، گنج میسّر نمیشود.

 .......................................................... 

  منبع : راهنمای معلمفارسی پنجم

  پایان مطلب

 امیدوارم همیشه شاد و سلامت و پرامید باشید