لغات درس فارسی خوانداری پنجم ابتدایی سال 94 جدید

 

 

اِبرام: پافشاری کردن در کاری، اصرارداشتن.

 

 

اخترشناس: ستاره شناس، مُنَجِّم

 

 

 

ازیرا: زیرا که، برای اینکه

 

 

اشارت : اشاره، نشان دادن

 

 

اطبّا: جمع طبیب، پزشکان

 

 

اِعتماد: اطمینان و تکیه به کسی یا چیزی داشتن.

 

 

افزون: بیش، بیشتر، زیاد، بسیار.

 

 

افسرده: غمگین، آزُرده، ناراحت.

 

 

اُفق: کناره، کرانه ی آسمان، خطّی که به نظر می رسد در محلّ تقاطع زمین و آسمان وجود دارد.

 

 

امپراتور: پادشاه نیرومندی که بر سرزمین ها و قلمروهای وسیعی سلطنت می کرد.

 

 

امکانات: ابزارها، وسایل و شرایط مناسب برای دستیابی به چیزی.

 

 

اندرون: درون، داخل

 

 

اندوختن: جمع کردن و پس انداز کردن، ذخیره کردن.

 

 

إن شاءالله: اگر خدا خواهد، اگر ایزد بخواهد.

 

 

اِنگار: مثل اینکه، گویی که، به نظر می آید.

 

 

اوضاع: شرایط، وضعیت.

 

 

اهالی: ساکنان، مردم، گروهی از انسان ها که در جایی ساکن هستند، مردم جایی معیّن.

 

 

اِهتزاز: جنبش، حرکت.

 

 

ایثار: دیگری را بر خود ترجیح دادن، گذشت کردن از حقّ خود، از خود گذشتگی.


 

حرف ب

 با خاک یکسان کرد: همه چیز را نابود کرد، از بین برد.

 

 باختَر: مغرب

 

بادِ مهرگان: باد پاییزی

 

بالین: رختخواب، بستر، آنچه هنگام خواب زیر سر می گذارند.

 

بَدرَقه کردن: همراهی کردن، همراهی کردن مهمان یا مسافر.

 

بَر سانِ شید: به مانند خورشید، مانند آفتاب، سان:

 

مثل و مانند، شید: خورشید، روشنایی، آفتاب.

 

بر فراز: بر بالای، بلندی.

 

برافراشته : بالا برده، پرچمی که بالا برده شده باشد.

 

برانگیزد: به پا کند، به جنبش درآورد.

 

برانی: دور کنی، طرد کنی

 

بُردباری: شکیبایی، صبر.

 

بُرنا : جوان

 

بِسِتَد: گرفت

 

بفکند خوار: با خفّت و ذلّت دور انداخت.

 

بلند آوازه : مشهور، معروف

 

بُن: بوته ، ریشه، درخت

 

بُنیان نهاد: پایه گذاری کرد، بنا کرد، تأسیس کرد.

 

بِوَرزد: ورزش کند، ورزیده شود.

 

بوم و بر: سرزمین، آب و خاک

 

بوم: زادگاه، سرزمین، زیستگاه

 

به جان خرید: پذیرفت، با جان و دل قبول کرد.

 

به ستوه آمده ام: خسته شده ام، آزرده شده ام.

 

به نرمی: به آرامی، آهسته

 

به نومیدی گرایید : ناامید شد، دل سرد شد، پشیمان شد.

 

بهبودی: تندرستی و سلامت، خرّمی و سالم بودن، بهتر شدن حال بیمار.

 

بهروزی: نیک بختی، خرّمی، خوش بختی.

 

بهره گیرند : به کار بگیرند، سود ببرند، استفاده کنند.

 

بهشت بَرین: بهشت آسمان

 

بِهِل: رها کن، بگذار

 

بی آزارت: بی آزار تو، بدون زحمت دادن به تو.

 

بی باکانه : شجاعانه، بدون بیم و هراس کاری کردن.

 

بیکران: بی پایان، بی مرز، بسیار گسترده

 

بیندوزم: نگه داری کنم، انبار کنم، ذخیره کنم.

 

حرف پ

 

پا گرفت: استوار و پابرجا شد، رشد کرد

 

پارسی: فارسی، ایرانی، زبان فارسی

 

پاره ای: بخشی، تکّه ای، قسمتی

 

پایداری: ایستادگی، پافشاری، مقاومت

 

پایندگی: پابرجا بودن، همیشگی، جاودانگی.

 

پاینده: پایدار، همیشه، جاوید

 

پَرتو: روشنایی، درخشش نور

 

پُرشکوه: چشمگیر، زیبا و باعظمت.

 

پرورانده ام: پرورش داده ام.

 

پیرایه: آنچه سبب زیبایی چیزی شود، ابزار آراستن، زینت و زیور.

 

پیشه: کار، حرفه، شغل

 

حرف ت

 

تازیانه: رشته ای از چرم که برای زدن و راندن چهارپایان یا برای آزار و شکنجه ی او به کار می رفت.

 

تأسیس کردن: بنا کردن، بنیاد نهادن، پایه گذاری کردن

 

تأکید کرد: پافشاری کرد، ضروری دانست، سخن را با دلیل و اصرار ثابت کرد.

 

تالاب : جایی که آب در آن جمع شود وب ماند. آبگیر،ب رِکه.

 

تأمّل کردن: اندیشیدن

 

تحسین: آفرین گفتن، نیکو شمردن، تشویق کردن

 

تحسین آمیز: همراه با ستایش و آفرین، شایسته ی تعریف و ستایش.

 

تحویل دادن: سپردن، چیزی را به کسی دادن.

 

تخت جمشید: نام مکانی باستانی در اطراف شیراز

 

تدبیر: اندیشیدن به منظور پیدا کردن راه حلّی برای مشکلی یا مسئله ای یا انجام دادن درست کارها، چاره اندیشی.

 

تصوّر: چیزی را در ذهن مجسّم ساختن، اندیشه، گمان، خیال

 

تَنی چند: چند تن.

 

توشه: خوراک اندک یا خوراک برای مدّت معیّنی، به ویژه آذوقه ی سفر.

 

تیره دل: بداندیش، سیاه دل، نامهربان، سنگ دل.

 

حرف ج

 

جارچیان: کسانی که در روزگار گذشته خبرهای مهم را با صدای بلند به اطّلاع مردم می رساندند.

 

جامه: لباس، پوشاک، تن پوش، رَخت

 

جاویدان: همیشگی، ابدی

 

جَذب: چیزی را به سوی خود کشیدن، کشش، ربایش

 

جَفا: ستم، ظلم، بیداد

 

جَلال: عظمت و شکوه، بزرگی، بلندپایگی

 

حرف چ

 

چابک: به سرعت حرکت کننده، تیزپا و سریع، چالاک.

 

چاره: تدبیر، راه حل

 

چش منواز: زیبا و جالب

 

چون کنم: چه کار کنم، چگونه عمل کنم.

 

چیرگی: برتری، چیره شدن، تسلّط

 

حرف ح

 

حَریق: آتش سوزی

 

حِصار: دیوار

 

حق باوران: کسانی که به حق و حقیقت باور دارند، دینداران، خداشناسان.

 

حق گزار: قدردان، شکرگزار، آنکه قدر و ارزش محبّت و نیکی دیگران را می داند.

 

حِکمَت: دانش، علم و معرفت

 

حوادث: رویدادها، حادثه ها، پیش آمدها.

 

حیرت آور: شگفت انگیز، تعجّب آور، چیزی که باعث شگفتی شود.

 

حرف خ

 

خارا : نوعی سنگ سخت

 

خاکدان: دنیای خاکی، این جهان

 

خاکیان: اهل خاک، مردم، انسان ها

 

خامُش گردانم: درمَثَلِ « .... قدر عافییت » به معنی ساکت کنم

 

خامُش: مخفّف خاموش

 

خانما نسوز: ویرانگر، از بین برنده ی خانه و کاشانه

 

خاوران: مشرق، محلّ درخشش خورشید؛

 

مهر خاوران: خورشید درخشان کها ز شرق طلوع می کند.

 

خُجَسته: فرخنده، مبارک.

 

خُرّم: شاداب، سرسبز و باطراوت

 

خروشیدن: بانگ و فریاد برآوردن، به پا خاستن

 

خِصلت: خو، ویژگی، عادت

 

خطاب: کسی را طرف صحبت قرار دادن

 

خِفّت آمیز: تحقیرآمیز؛ خفّت: خواری، کوچکی، تحقیر

 

خواستار: خواهان، درخواست کننده

 

خور و خواب: خوردن و خوابیدن

 

خوش نما: زیبا، آراسته، چیزی که ظاهرش خوشایند باشد.

 

خونِ دل خوردن: رنج بسیار کشیدن، سختی ها را تحمّل کردن، عذاب کشیدن.

 

خیال انگیز: آنچه تخیّل را برمی انگیزد یا افکار و تصوّراتی به ذهن می آورد.

 

خیره شدن: چشم دوختن به چیزی، نگاه کردن به چیزی با دقّت

 

خیره کننده: جالب، چیزی که زیبایی آن، نگاه ها را به سوی خود جلب می کند.

 

حرف د

 

در میان گرفتن: دور چیزی را گرفتن، محاصره کردن.

 

در نهاد : شروع کرد، آغاز کرد.

 

درهم فشردن: یکی کردن، درهم کردن

 

در اِستاد: پافشاری کرد، اصرار ورزید؛ درایستادن: پایداری و ایستادگی کردن، اصرار ورزیدن.

 

درغلتاندن: به پایین غلتاندن؛ بغلتانند: به طرف پایین رها کنند.

 

درگاه: آستانه ی در، جای ورود، محلّ داخل شدن.

 

دل انگیز: دل پسند، دل نشین، آنچه سبب شادی و هیجان می شود.

 

دلاور: بی باک، شجاع، دلیر

 

دلبستگی: علاقه، محبّت، پیوند عاطفی نسبت به چیزی یا کسی.

 

دل فریب: بسیار زیبا و جذّاب، چیزی که انسان را سرگرم کند و دلش را بفریبد.

 

دلگشای: دلگشا ، خوشایند

 

دلنشین: خوشایند و پسندیده

 

دَمید: درخشید، طلوع کرد؛ دمیدن: طلوع کردن و سر زدن خورشید، ماه یا ستارگان.

 

دیار: سرزمین، ناحیه، طرف و سمت.

 

حرف ر

 

رحمت: لطف و مهربانی

 

رُست: رویید

 

رَست: رها شد، آزاد شد.

 

رَشید: خوش قامت، دلاور، کسی که قامت بلند و کشیده دارد.

 

رَصَدخانه: مکانی است که در آن، ستاره شناسان به کمک ابزارهایی، ستارگان را مشاهده و بررسی می کنند.

 

روی بگرداند: برگردد، پشت کند و پشیمان شود.

 

رویِ گشاده: چهره ی خندان و شاداب

 

رویش: روییدن، رُستن، رشد کردن

 

رهنمای: راهنما

 

حرف ز

 

زا غ بور: پرنده ی بومی ایرانی است؛ این پرنده فقط در بیابان های مرکزی و شرقی ایران زندگی می کند. صدایی خوش و جُثّه ای کوچک و زیبا دارد. از خانواده ی کلاغ هاست؛ امّا از نظر ظاهری به هُدهُد شبیه تر است. رنگش نخودیِ نارنجی، همرنگ زیستگاه خود؛ یعنی کویر های ایران است. زاغ بور معمولاً در میان بوت ههای خار، تخم می گذارد. بسیار تند و تیز و هوشیار حرکت میک‌ند و جست و جو گر است .

 

زرنگار: طلاکاری شده، با ارزش

 

زرّین: آنچه از زر ساخته شده، طلایی، به رنگ زرد

 

زورآزمای: کسی که با دیگری دست و پنجه نرم می کند، پهلوان، کسی که قدرت نمایی میک‌ند.

 

زیرکانه: از روی هوش و خرد، هوشمندانه

 

زیورآلات : دست بند ،گردن بند و گوشواره و ... که از طلا می سازند.

 

حرف ژ

 

ژَرف: عمیق، گود

 

حرف س

 

سایه افکندن: توجّه کردن، متوجّه احوال کسی گردیدن، کسی را در پناه خود آوردن.

 

سایه ی وحشت: اثر ترس، نشانه ی بیم و هراس.

 

سپیده دَم: زمان برآمدن سپیده، سحرگاه، بامداد.

 

سُتوده اند: ستایش کرده اند، تحسین کرده اند.

 

سخت سر: مقاوم، سرسخت، لج باز

 

سخت کوشی: تلاش و کوشش بسیار

 

سَرا: خانه، کاشانه، بنا

 

سرافرازی: سربلندی، افتخار و شکوه

 

سرزنش: نکوهش، بازخواست کردن، ملامت

 

سرشتن: مخلوط کردن چیزی با چیز دیگر، آغشتن؛ سرشته: مخلوط شده با چیزی، آغشته.

 

سرنگون شدن: از بین رفتن، واژگون شدن

 

سنگ خارا  (سنگ خاره) : سنگ سخت؛ نوعی سنگ

 

سوگ وار: غم زده، عزادار، اندوهگین، غمگین

 

سهمگین: ترس آور، هراس انگیز، خوفناک، مهیب

 

سیمرغ: مرغی افسانه ای که آن را پادشاه پرندگان دانسته اند.

 

حرف ش

 

شرایط: موقعیت، اوضاع و احوال، وضعیت

 

شَرمسار: خجالت زده، شرمنده

 

شَرمگین: خجالت زده، شرمنده

 

شَفافیت: صاف و روشن بودن، آشکار بودن

 

شُکرانه: کاری که برای سپاسا نجام می شود، مبارکی

 

شُکوه: بزرگی، عظمت، جلال

 

شکوهمند: با شُکوه، با عظمت

 

شور و هیجان : شادی آمیخته با نشاط

 

شورانگیز: ایجاد کننده ی هیجان، هیجان انگیز

 

شُهرت طلب: کسی که در پی شهرت و آوازه است.

 

شید: خورشید، درخشنده، درخشان

 

شیردل: دلیر، شجاع

 

حرف ص

 

صَبور: شکیبا، بردبار

 

حرف ض

 

ضامن: کسی که مسئولیت کاری را م یپذیرد، نگهداری و مراقبت کننده از چیزی

 

ضامن آهو: لقب امام رضا (ع )

 

ضایع: تباه شده، تلف شده

 

ضَمیر: درون، باطن

 

حرف ط

 

طبیب: پزشک

 

طَمَع: زیاده خواهی، حرص

 

حرف ع

 

عافیت: آسایش ، سلامتی و تندرستی

 

عاقبت: سرانجام، پایان کار

 

عجَلَ ا لله فرجه: خداوند بلندمرتبه، گشایش و ظهور او را نزدیک گرداند (دعایی که هنگام ذکر نام امام دوازدهم (ع)  بر زبان می آورند) .

 

عدالت: دادگری، مطابق عدل و انصاف رفتار کردن

 

عَنبرنسیم: خوش بو

 

عود: نوعی چوب که سوختن آن بوی خوشی می دهد

 

حرف غ

 

غازی: بند باز، شعبده باز، ریسمان باز، معرکه گیر، کسی که کارهای عجیب انجام می دهد.

 

غایت : آخرین درجه ، پایان، نهایت

 

غرق اندوه شد: بسیار غمگین شد.

 

غُرور: سربلندی

 

غفلت ورزیدن: توجّه نکردن، بی اعتنایی کردن

 

غمخوارگان: غمخواران

 

غوطه: فرو رفتن در آب

 

حرف ف

 

فارغ: آسوده، راحت

 

فَر: شُکوه و جلال

 

فراخواند: صدا زد، دعوت کرد

 

فَربه : چاق

 

فُروغ: روشنایی، پرتو نور، درخشش

 

فَضیلت: نیکویی، برتری

 

فَنّاوری: بهره گیری از ابزارهای علمی و صنعتی جدید در کارهای صنعتی، کشاورزی، پزشکی و...

 

فَوّاره: بالا رفتن آب با فشار زیاد

 

فوق العاده: فراتر از برنامه ی معمولی، غیر عادی، غیر معمول

 

حرف ق

 

قادر: توانا، دارای نیرو و قدرت

 

قت لعام: کشتار گروهی، دسته جمعی به قتل رساندن

 

قَناعت: قانع بودن، به حقّ خود بسنده کردن

 

حرف ک

 

کزآن : که از آن

 

کاجستان: جایی که درخت کاج فراوان روییده باشد.

 

کارساز: مفید و اثرگذار، ک‌ارگشا

 

کاروانیان: همسفران، کسانی که در یک کاروان سفر می کنند.

 

کامکار: نیک بخت، خوش بخت، پیروز

 

کاوید: جست وجو کرد، تلاش کرد، کاوش کرد.

 

کاهلی: تنبلی، سستی

 

کَدوبُن: بوته ی کدو، گیاه کدو

 

کَرَم کرده: لطف کن، مهربانی و محبّت کن

 

کزین: که از این

 

کسب و کار: پیشه، شغل، حرفه، کار، محلّ درآمد

 

کشمکش: ستیزه، جدال، دعوا

 

کوشند: بکوشند، تلاش کنند.

 

کوهسار: کوهپایه، کوهستان

 

که ای تو: تو که هستی؟

 

کُهَن : قدیم ،گذشته

 

حرف گ

 

گذرگاه: راه گذر، محلّ عبور

 

گران سنگ: سنگ بزرگ و سنگین

 

گراییدن: رو آوردن، پذیرفتن )گرای : بپذیر (

 

گرَت: اگر تو

 

گَردن کِشان: در شاهنامه به معنای پهلوانان، بزرگان و قدرتمندان

 

گرمابه : حمّام

 

گُل دسته: جایی در بالای مناره ی مسجد که مؤذّن بر آن اذان می گوید.

 

گُلگون: سرخ رنگ، به رنگ گل سرخ

 

گویی: انگار، مثل اینکه

 

گُهَر: گوهر، مروارید

 

حرف ل

 

لحظه شماری کردن: بی صبرانه منتظر چیزی بودن، ناآرامی و بی طاقتی کردن

 

لَحن: آهنگ

 

حرف م

 

مادام که: تا زمانی که، تا هنگامی که

 

ماشاءالله: هرچه خدا بخواهد، هنگام دعا و بیان شگفتی به کار می رود.

 

مانع شدن: جلوگیری کردن، منع کردن

 

ماهر: کاردان، کسی که کاری را به خوبی انجام می دهد.

 

مَباد: نباشد، برای دعا و نفرین به کار می رود.

 

متانَت: سنجیده رفتار کردن،ب اا دب وا حترام رفتار کردن

 

محاصره: دور چیزی را گرفتن، بر جایی یا کسی هجوم بردن

 

محافظت: نگه داری کردن، حفظ کردن، مراقبت کردن

 

مُحال: کارِ نشدنی، غیر ممکن

 

مِحنَت : رنج ،سختی

 

مَحو چیزی شدن: فقط به یک موضوع اندیشیدن، غرق در کاری شدن، با تمام حواس به چیزی نگاه کردن

 

مُراقبت: نگه داری

 

مُردار: جسد حیوان، حیوان مرده، لاشه

 

مَرِساد: نرسد، امیدوارم نرسد، فعلی است که برای دعا و نفرین به کار می رود.

 

مِسکین: بینوا، بیچاره، نیازمند، تهیدست

 

مُشاور : راهنما، کسی که با او درباره ی کارها مشورت کنند.

 

مُشتاق: بسیار علاقه مند، آرزومند

 

مُصیبت: رویداد دردناک و غم انگیز ، رنج و سختی

 

مُعاصر: هم زمان، هم دوره

 

مُعالجت: معالجه کردن، درمان کردن

 

مقدونیه: نام شهری قدیمی در یونان که اسکندر در آن به دنیا آمده بود.

 

مُلاطفت: محبّت ، مهربانی

 

مُلک: سرزمین، قلمرو

 

منتقل کردن: جابه جا کردن، انتقال دادن

 

موبَد: روحانی زرتشتی

 

موذی : آزار دهنده، اذیتکننده، آسیب رساننده، موجود مزاحم

 

موزون: خوش آهنگ، آهنگین، متناسب

 

مونِس: همدم، یار

 

مِهان: بزرگان، مِهتران

 

مِهر: خورشید

 

مِهرگان: پاییز، اوایل پاییز

 

مَهیب: ترسناک، وحشتناک، هراس انگیز

 

حرف ن

 

ناباوری: باور نداشتن

 

ناگوار: ناپسند، ناشایست

 

نام آشنا: شناخته شده، معروف، مشهور

 

نام یافت: نامیده شد، خوانده شد

 

ناید به بار: سودی به دست نمی آید ، فایده ای ندارد.

 

نایَد: نمی آید

 

نجنبیدم: تکان نخوردم، از جایم حرکت نکردم.

 

نَذر: کاری که در راه خدا انجام می شود، دادن مال یا چیزی در راه رضای خدا

 

نسخه برداری: رونویسی کردن، بازنویسی کردن

 

نظامیه: مدرسه ها یا دانشگاه هایی که خواجه نظام الملک بنا کرده بود.

 

نقش بر زمین می کردند: به زمین می زدند، از پا درمی آوردند، شکست می دادند.

 

نقش و نگار: شکل های رنگارنگ و گوناگون

 

نکو: نیکو، خوب و پسندیده

 

نکوهیده: زشت، ناپسند

 

ننوازی: مهربانی و نوازش نکنی، محبّت نکنی.

 

نواحی: ناحیه ها، منطقه ها، بخش ها

 

نه گویای تو: گویای تو نیست، از تو یاد نمی کند.

 

نهََراسد : نترسد، هراس نداشته باشد، بیم نداشته باشد.

 

نیازموده : آنچه که آزمایش نشده ، تجربه نشده

 

نیایش: دعا و راز و نیاز با پروردگار

 

نیک نامی: خوش نامی، نام نیکو داشتن

 

حرف و

 

وزیدن گرفت: شروع به وزیدن کرد.

 

وَسواس: شک و تردید فراوان، تردید بیش از حد در انجام کاری، دقّت بیش از حد در جزئیات کاری.

 

ویلون: یکی از سازهای موسیقی.

 

حرف ه

 

هُجوم: حمله، تاختن، یورش

 

هخامنشی: نام سلسله ای از پادشاهان ایرانی در روزگاران کهن.

 

هراس انگیز: ترسناک، وحشتناک، ترس آور

 

هَریسه: نوعی آش، حَلیم، غذایی است از گوشت و حبوبات

 

هلاک: نابود کردن، از بین بردن

 

حرف ی

 

یأس: ناامیدی، دل سردی.

 

یال: موهای گردن شیر و اسب.

 

یزدان: خداوند، پروردگار

 

یورش: حمله، هجوم، تاخت و تاز.

 

 

منبع : کتاب فارسی پنجم

 

پایان مطلب

 

 

 

التماس دعا